Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387

عاشق یعنی دچار!!!

و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی بیکران دریا باشد!!!


پنجشنبه 2 خرداد ماه سال 1387
این روزای خاکستری...

سلام دوستای گلم.من کیم؟ای بابا حق دارید به جا نیارید.واقعا شرمنده ی همتونم.نمیدونم چطور باید معذرتخواهی کنم و این همه بدقولی رو جبران کنم.پس مجبورم تسلیم شم و هر مجازاتی رو قبول کنم.حتی اعدام!!! ای بابا چه قدر عصبانی!!!حالا من یه چیزی گفتم شما جدی نگیرید.اگه نظر منو بپرسید میگم یه فرصت دیگه بهم بدید قول میدم دختر خوبی بشم.آخه همشم که تقصیر من نبود.این چند وقته اونقدر اتفاقای جورواجور برام افتاد که هر کدومش یه مدت حسابی فکر و ذهنمو مشغول کرد.راستش الانم که دارم مینویسم یه کمی گیجم.یه جورایی دلم گرفته.با اینکه این روزا دوباره روزای شیطنتامون توی دانشگاست اما از طرفیم هر روز که میگذره روز بعد یه خاطره از سالای قبلو به یادم میاره.هنوزم اون روزا رو با جزئیات و تمام حرفو حدیثاش یادمه.خاطرات روزایی که هنوزعاشق بودم.هنوز با تمام وجود دوسش داشتم.تو همچین روزایی بود که همه ی فکرم مشغول این بود که روز تولدش چطور میتونم سورپرایزش کنم و کاری کنم که از ته دل خوشحال بشه که احتمالا نشد.اون روزا جلو چشمامن این روزا.روزایی که هنوز کلک و زشتی و نامردی رو تو چشمای اطرافیانم ندیده بودم.روزایی که صدای هیچکس جز صدای کسیکه باور داشتم صادق و یکرنگه تو گوشم نبود.اون روزا خیلی ساده و بی ریا حرف دلمو میزدم و بر خلاف عقیده ی دیگران باور کرده بودم که اونم پاک و بی شیله پیله به حرفای دلم گوش میده.با اینکه هیچوقت شنونده ی خوبی برای حرفام نبود و میدونستم که آخر حرفام به خودم میام و میبینم خوابش برده اما هیچوقت از راهی که میرفتم پشیمون نبودم اون روزا مثل یه دختربچه ی صاف و بی ریا بودم با وجود اینکه می دونستم اون رفیق راه نیست اما دلم دست بردار نبود!

میدونستم یه روز میری میدونستم که خودخواهی

میدونستم دلت دوره رفیق نیمه ی راهی

دل و حرمت شکستی تو اینه رسم وفاداری

دلم زخمی دنیا بود خیال کردم دوا داری

از همون اول میدیدم که تو بغض من نبودی

تو رو با خودم میدیدم اما تو یه سایه بودی

تو نگات عشقی ندیدم که بشه به خاطرش مرد

کبر و خودخواهی محضت مث زالو دلمو خورد

اون روزا با همه ی خوبی و بدیهاش گذشت.فراموش نمیکنم روزایی رو که دفترمو باز میکردمو با ذوق و شوق کودکانه ازعشقم می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم تا روی دفترم خوابم میبرد.گاهی ساعتها باهاش حرف میزدم.وقتی به خودم میومدم می دیدم چشام خیس اشکه. تو خیال همیشه با دساش که تو خیال من همیشه گرم بودن اشکامو پاک میکرد. راستی نمیدونم دستاش گرم بودن یا نه؟ آخه هیچوقت تو دنیای واقعی دستشو نگرفته بودم اما خب من دستاشو گرم دوس داشتم. همیشه عالم خیالو با اون بیشتر از بودن با اون تو دنیای واقعی دوست داشتم.چون اون هیچوقت تو واقعیت به فرشته ای که تو خیالم باهام بود شبیه نشد.حتی به شدت از اون تصویر دور بود.اون تو دنیای خیالی طاقت دیدن اشکامو نداشت و اشکای سردم با دستای اون از رو صورتم محو میشد اما تو دنیای واقعی انگار برعکس بود.یعنی دیدنش براش راحت بود یا دوست داشت!!!

اشکای یخیمو پاک کن درای قلبتو وا کن

صدای قلبمو بشنو من چه کردم با دل تو

کاشکی تو لحظه ی آخر عشقو تو نگام میخوندی

قلب تو صدامو نشنید رفتی با غریبه موندی

بالاخره یه شب همه چی تموم شد.اون شب کذایی اونقدرفشار باری که روی شونه هام تحمل میکردم زیاد بود که بعد از مدتها زیر فشار این بار کمر خم کردمو ناگهان از دردی که تو قلبم پیچید از خواب دوساله بیدار شدم.اون فرشته تبدیل شد به بدترین و سختگیرترین قاضی روزگارشد که سخت ترین مجازات رو برای 2 سال عشق برید.خداحافظی از 2 سال خاطره طی چند دقیقه!!!وقتی برای بار آخر ازش خداحافظی میکردم گیج و منگ بودم.اولش یه کم سخت بود اما کم کم فهمیدم که در مورد همه چیز اشتباه میکردم.اما پذیرفتن اشتباه اونم اشتباه به این بزرگی خیلی سخته.

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بیوفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

میسوزونه گاهی قلبو طعم تلخ بعضی حرفا

تا مدتها نمیتونستم باورکنم که چنین اشتباهی کردم.واقعا انگار از یه خواب طولانی بیدار شده بودم.بعد از یه مدت که همه چی به حال اولش برگشت دوباره گاهی نگاها و بعضی کلاما بدجوری رنگ و بو داشتن.گاهی صداقت رو میشد تو بعضیاشون دید اما دیگه باور نمیکردم.دیگه اعتماد نمی کردم.آخه من یه بار با تمام وجود باور کرده بودم که صداقت و وقار رو در وجود کسی که دوسش دارم دیدم ولی بعد به اشتباهم پی برده بودم و البته تاوان خیلی سنگینی هم به خاطرش داده بودم.حالا دیگه اون دختربچه ی ساده ی گذشته نبودم.دیگه همه چیز دنیارو قشنگ و قابل اعتماد نمی دیدم.دیگه خیلی چیزا پیش چشام زشت بودن.تنهایی رو با همه ی وجودم حس میکردم اما نه به اندازه ی وقتی که عاشق بودم چون عشقم هیچوقت حتی برای چند لحظه به معنای واقعی کنارم نبود تا من بتونم عشق رو در کنار جفت بودن و ما شدن تجربه کنم.در عوض اون همیشه در مقابلم بود.یعنی من عاشق کسی بودم که همیشه در جبهه ی مقابل من بود.عاشق کوهی از غرور بودم.غروری که معلوم نبود برای چیه.به هر حال دیگه تن به اشتباه گذشته ندادم فقط هرازگاهی و بیشتر تو غروبای پاییزی دلم دوباره هوایی میشد.

ابرای پاییزی دلگیر من/جووترای چهره ی پیر من

چشمای من بی خبرای ساده/منتظرای دل به جاده داده

مردمکاتون به کجا زل زدن؟/باز مژه هاتون به کجا پل زدن؟

کاشکی بدونید که دارم هنوزم/از اشتباه قبلیتون میسوزم

با اینکه هیچکس نیومد پیش من/شب زده راه چشمای درویش من

تنها نبودن حتی یک دقیقه/با تنهایی که بهترین رفیقه

تا اونجایی که به خاطر دارم هیچوقت از ته دل خوشحالم نکرد.من اونو خوب و دوست داشتنی شناخته بودم اما اون هیچوقت برای اثبات خوب بودنش تلاشی نکرد و شاید به قول یه دوست واسه پر کشیدن من آسمون نبود.اما من دوسش داشتم.هیچوقت نخواست بفهمه ولی من عاشقش بودم.نمیدونم هنوزم دوسش دارم یا نه اما اگرم داشته باشم دیگه از قالب عشق بیرون اومده.اون کاملا هدفمند راهشو پیش گرفته بود اما نمیدونم به هدفش و چیزی که میخواست رسید یا نه؟

اوایل نمیتونستم ببخشمش اما بعد از چند ماه که به حرفای روز آخرش فکر میکردم فهمیدم دوست داشتن کسی که خودش میگه لایق عشقم نیست واقعا بی معنیه.وقتی به اینجا میرسم یاد اون جمله ی معروف میفتم که میگه دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف در محبته...اونو بخشیدم اما هرگز فراموش نمیکنم...

اما حالا دیگه همه چی تموم شده.یا شایدم همه چی برای من از اول شروع شده.به هر حال تازه به آرامشی میرسم که 2سال ازش محروم بودم.فقط گاهی یه دلتنگی کوچیک و بچه گانه به سراغم میاد و باعث میشه من اون لحظه بعد از مدتها چنین آپی بکنم که شاید خیلیاش براتون تکراریه اما لااقل منو آروم میکنه...به قول رضا صادقی:

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره

اما خیلی تنگ میشه گاهی میترسم بمیره

اما بازم به خودش میاد و سوسو مسزنه

باز حیاط خلوت سینمو جارو میزنه

میگمش تا کی میخوای عاشق بشی و بشکنی؟

به روی خودش نمیاره میپرسه با منی؟

با کیم؟ با توی عاشق پیشه ی سر به هوا

با توی دیوونه ی در به در بی سر و پا

با تو که هرچی دارم میکشم از دست توئه

با تو که هرجا میرم مسیر دربست توئه

کی میخوای دست از سر آبروی من برداری؟

کی میخوای عقلی که دزدیدی سر جاش بذاری؟

کی میخوای بزرگ بشی سنگین بشینی سر جات؟

سر به راه بشی و دنیا رو نذاری زیر پات

درسته که پر پروازمو قیچی کردن اما قرار نیست برای همیشه تو حسرت پرواز بمونم.برای پریدن دو بال لازمه:عشق و عقل.پس هنوز میتونم با فکر و سر فرصت بال عشقو برای خودم بسازم.کافیه بخوام تا بتونم...

بازم یه کم طولانی شد اما بعد از دو ماه و اندی حق بدین که کلی حرف واسه گفتن داشته باشم.

از حالا باید کم کم برای امتحانات ترم آماده بشم.حسابی سرم شلوغ میشه تا بعد از امتحانا اما سعی میکنم زیر قولم نزنم.آپ بعدی میمونه برای بعد از امتحانا هرچند که بلافاصله ترم تابستون شروع میشه.

امیدوارم همتون شاد و موفق باشید و برای شادی و موفقیت منم دعا کنید...

با آرزوی بهترینها

خدا نگهدار

 


دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386

بالی می خواهم برای پرواز تا بگذرم ازحصار درد وعبور کنم از میان دستان مهربان آسمان ودانه دهم مرغکان خسته ی خیال را.این پرهای تاول زده هنوز اسارت را فریاد می زنند من کوچ هیچ چلچله ای را باور ندارم ...


دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386
تولد من و بهار...

۳...۲...۱...

شمارش معکوس واسه افتادن از بغل خدا تو بغل یه فرشته به اسم

مامان

به خدا گفتم من تو دنیا دلم برات تنگ میشه...

خدا گفت یکی از فرشته های من با تو هست که یادت میده چه طوری با من حرف بزنی...

پرسیدم اونجا من تنهام؟

خدا گفت اون فرشته هرجا که بری باهات میاد...

دوباره پرسیدم اونجا خطرناکه کی ازم مراقبت میکنه؟

خدا گفت اون فرشته باتوهست و به قیمت جونش ازت مراقبت میکنه...

پرسیدم اون فرشته چه جوریه؟اسمش چیه؟

خدا بهم گفت اسمش مهم نیست اما میتونی مامان صداش کنی...

با چشمای گریون خدا رو بوسیدم و با فرشته ها خداحافظی کردم.همه جز من خوشحال بودن حتی صدای خنده و شادی چند نفراز اون پایین جایی که اسمش دنیا بود میومد.اما من هنوز میترسیدم...

هنوز چشام پر از اشک بود که فرشته های خدا با یه هورای بلند منو انداختن تو دامن یه فرشته ی دیگه...یهو به خودم اومدم و دیدم از بهشت و خدا و فرشته ها خبری نیست.هیچ کدوم از دوستام که تو بهشت باهاشون بازی میکردم نبودن.من گریه میکردم و بقیه میخندیدن.میترسیدم خدا رو میخواستم.احساس کردم اون فرشته ای که تو بغلش بودم داره همه ی تلاششو میکنه که آروم بشم.همش مثل خدا منو میبوسید.تازه یادم افتاد که خدا گفت یه فرشته هست که خیلی دوست داره...فهمیدم اون مامانه.

یه کمی سردم بود.نمیدونستم چه فصلیه آخه پیش خدا که بودم همش بهار بود.از آدمایی که دورمو گرفته بودن شنیدم که ۲۲اسفنده.زمستون بود سردم بود و من محکم چسبیدم به بغل فرشتم که خودمو گرم کنم...

گذشت و گذشت و اون فرشته و فرشته ی دیگه مدام منو میبوسیدن و هر روز که میگذشت من قد میکشیدم و بزرگ و بزرگتر میشدم.مامان مدام تو گوشم زمزمه میکرد که دختر گلم خوشبخت بشی...معنی خوشبختی رو نمیدونستم اما دلم میخواست میتونستم خوبیای این فرشته ها رو جبران کنم...

گذشت و گذشت...بزرگتر که میشدم چیزای کمتری از خدا و بهشت و اون فرشته ها یادم میومد.آره مثل همه ی آدما از خدا دورتر میشدم و کمتر باهاش حرف میزدم.حالا ۲۱ سال از اون روزا گذشته.روزی که اومدم به این دنیا خدا خیلی دوسم داشت اما حالا مطمئن نیستم که هنوزم دوسم داشته باشه...منم اونطور که میخواستم نتونستم خوبیای فرشته هامو جبران کنم اما اونا عاشقانه دوستم دارن و هنوز برام آرزوی خوشبختی میکنن...

بزرگتر که شدم معنی عشقو فهمیدم.عشقو با خوشبختی توی ذهنم گره زده بودم.عاشق شدم اما خیلی زود فهمیدم عشقی که توی سینمه خوشبختی رو تضمین نکرد.کسی که دوسش داشتم حتی اندازه ی مامانی دلمو شکست.بعدش دیگه را به را دلمو شکستن.ازم یه سنگ ساختن که دیگه با اون دختر بچه ی ساده خیلی فرق میکرد.هر کاری کردم که نذارم دلمو بشکنن آخه شنیده بودم اگه دلم بشکنه دیگه نمیتونم مثل اولا مهربون و عاشق بمونم.اما نه...شکست...شکستن...واسه دلم که از دست رفته بود اشک ریختم...مثل ابر بهاراما این همه بارون نتونست غمای دلمو بشوره و حتی ترک دلمو ترمیم کنه.روزی که شکستم با یه دنیا شرمندگی سرمو انداختم پایینو با خداجون حرف زدم.یه دنیا براش حرف زدم.اون خیلی خوب بود بهم قول داد که کمکم کنه تا آروم شم و دیگه اشتباه نکنم...خدا بهم یاد داد که همه ی آدما رو دوست داشته باشم و همیشه عاشق بمونم اما مراقب باشم که به آدمایی که دوست داشتن براشون سخته نزدیک نشم...

بارها و بارها دوست دارم رو به زبون آوردم اما اون همیشه بیخیال از کنار این کلمه ی به این بزرگی و قشنگی گذشت.کارم شده بود اشک ریختن به خاطر روزای از دست رفته.توی یه منجلاب با اسم و نشون عشق گیر کرده بودم که هرچی بیشتر توش میموندم بیرون اومدنم سخت تر میشد.وقتی عاشقش شدم به دید من خوب و آروم و مهربون بود.دوسش داشتم به خاطر خودش به خاطر دلش.نمیدونم از کجا میدونستم که مهربونه اما اون یه

 آشنای غزیبه بود که شاید روزگاری توی بهشت همبازیم بود.به دلش اعتماد کردم اما نمیدونم چی شد که یه روز چشم باز کردم و دیدم اون خوب مهربون فریادا و ناسزاهاش روی سرم آوار شده.حرفای سردشو مثل پتک توی سرم میکوبید.

من بی تو هیچم تو باورم نکن

خیسم ز گریه تنهاترم نکن

عاشق نبودم که با تو سر کنم

آتش نبودم خاکسترم نکن

اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم

تو بمون که بی تو غصه میخورم

اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم

ولی از هوای گریه ات پُرم

اگه شکوه دارم از تو اگه بیقرارم از تو

تو بمون که آشیانه ام تویی

به هوایت ای ستاره به تو میرسم دوباره

اگه عاشقم بهانه ام تویی

دل کنده بودم از همزبونیَت 

پنهون نکردی از من نشونیَت

من پا کشیدم از عهد بسته ام

تو پا فشردی بر مهربونیت

اگه همزبون نبودم اگه مهربون نبودم

چه کنم دل این دلِ شکسته رو

اگه سرد و مرده بودم اگه پر نمیگشودم

به تو بستم این دو بال خسته رو...

 دیگه طاقت نداشتم واسه ی همین دل بریدم با اینکه هنوز دوسش داشتم.حالا رو نمیدونم...شاید یه جور آزردگی جای اون علاقه رو گرفته...بعدش تمام سعیمو کردم که روزای تیره ی گذشته رو فراموش کنم و آدم جدیدی بشم.یه زندگی جدید رو شروع کردم با اعتماد به حرفای خدا:

ثانیه ها رو نشمر واسه کسی که رفته

خوب میدونم عزیزم دوریش برات چه سخته

اما کسی که رفته برگشتنش تو خوابه

باید که باورت شه آرزوهات سرابه

کجا میخوای بری و دنبال اون بگردی؟

چرا تورو نخواستش؟تو که بدی نکردی

ارزش اون چشاتو با گریه پایین نیار

حروم نکن روزاتو با حسرت و انتظار

خودش که نیست خیالش پس چرا زنده باشه

اون که پی بهونست بهتره بره جدا شه

پرامو باز کردم که یه بار دیگه از تو آغوش خدا بپرم.من همیشه از سکوت گریزان بودم...سالهاست که سکوت کردم... و حالا ترس منو تکون میده و من پیوسته به عقب بر می گردم و از خودم این سوال را بارها و بارها می پرسم که آیا من راه را عوضی آمدم ؟.. دلم گرفته از این فریبها و نیرنگها...از این دوروی مردمان بیهوده گو...از اونایی که خدا را در پشت یک تکه ابر پنهون کرده و می کنن و خودشونو قدیس وار خالص خالص می نمایانند...چرا سادگیها همیشه تهش باختنه؟ چرا قلب ساده من همیشه ساخت و ویرون نکرد اما ساخته هاش رو ویرون کرد دست فریب ؟... چرا بالهامو دیگران نمی بینن...پرواز رو از همین سکوی کوچیک هم می شه آغاز کرد...دیگه تو حسرت پرواز موندن اشتباهه...

بگذریم...اینبارخیلی پرحرفی کردم.اومده بودم به بهونه ی تولدم و البته پیشاپیش سال نو بنویسم و از همین حالا عید نوروز رو به همتون تبریک بگم.سال پیش به یه نفر دیگه هم تبریک گفتم اما امسال دیگه اونم تبریک نمیگه بهم.نه تولدمو نه سال نو رو.۲۲ اسفند بیست و دومین بهار زندگیمو آغاز میکنم. بهار من زودتر از بقیه از راه میرسه.به هرحال امیدوارم سال ۸۷ سال خوبی برای هممون باشه.نمیدونم تو این یک سالی که گذشت چه قدر بزرگتر شدم و چه قدرتجربه کسب کردم اما امیدوارم سال جدید دیگه غصه و غم و اشک نداشته باشه چون سال ۸۶ حسابی از شرمندگی دلم و چشام درومدم.ایشالا برای شمام همینطور باشه...

اینم کیک تولدم واسه ی همه دوستای گلم.تشریف بیارید منتظرتون هستم.دیر نکنید وگرنه همشو تنهایی میخورما.آخه کیک تولد خیلی دوست دارم.

مواظب خودتون باشید خدای نکرده ۴شنبه سوری نترکید

دوستون دارم...همیشه بهاری و سبز باشید...

هنوزعاشقما ولی شاد...

خداحافظ تا سال دیگه...

 

 

 


پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386

سلام دوستای خوبم.امیدوارم همتون خوب خوب باشید.

فعلا اومدم عجالتا ازتون یه تشکر کوچولو بکنم به خاطر کامنتای نازتون و ضمنا بگم که انگار سیستم بلاگ اسکای تغییر کرده و آخرین کسی که کامنت میذاره کامنتش میره آخر تمام کامنتای همون پست.گفتم که اگه سر زدید دیدین آخرین کامنتی که گذاشتین نیست تعجب نکنین!!! همشون سر جاشونه کسی پاکشون نمیکنه فقط بازیگوشی کردن رفتن آخرکامنتا.

به زودی میام دوباره. دوستون دارم...

شاد باشید...


یکشنبه 5 اسفند ماه سال 1386
از تو میپرسم...

 

از تو می پرسم...آره با خود تو هستم!

 

آنگاه که آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟


چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386
happy valentine day

سلام سلام سلام...با یه دنیا شرمندگی ...با یه عالمه تشکروشادی .شرمنده از اینکه این همه مدت که نبودم نتونستم به کامنتای قشنگتون پاسخ بدم و بهتون سر بزنم.تشکر به خاطر این همه محبتتون و اینکه خیلیاتون نگران من ناچیز شده بودین و شادی به خاطر داشتن دوستای به این خوبی که هیچوقت تنهام نمیذارن...امیدوارم همتون منو ببخشید.منم قول میدم جبران کنم.

بعد از آخرین پستی که گذاشتم تا همین چند روز پیش درگیر امتحانا بودم.تازه دارم یه نفس راحت میکشم.میدونم اغلب شما ها هم این چند وقت سرگرم درسا بودین.به هرحال بالاخره موفق شدم بیام تا از شرمندگیتون درام.

امسال زمستون حسابی دلش از دست آدما پر بود.البته بازم مثل همیشه قشنگ بود اما انگار میخواست حسابی تلافی تنهاییاشو دراره.اونم مثل من وقتی دلش میگیره میباره و میباره تا اشکاش تموم شه...

 

زمستون تنها فصلیه که آغازش با یه جشن قشنگ مثل یلداست.اواسط فصل با یه جشن قشنگتر مثل ولنتاین و آخرشم با جشن نوروز.بنابراین این بار باید به مناسبت ولنتاین یه تبریک اساسی به همه ی عاشقای واقعی بگم.خوش به حال اونایی که میخوان یه جشن دونفره ی خوشگل بگیرن.جای منم خالی کنید...هم جای منو هم جای وفا و عشق و صداقت و صمیمیت رو که دیگه تو دکان هیچ عطاری حالاحالاها پیدا نمیشه!!!

آخه این جشنا تا وقتی قشنگه که همه ی اینا با عشق آدما همراه باشه.تا وقتی که آدما کلک و بی معرفتی رو با علاقه و صداقت عوض نمیکنن، تا وقتی که بعضی آدما اون قدر کینه ی عشقو تو دلشون گرفتن که براشون بیوفا بودن و تنها گذاشتنشون جذابتر و قشنگتر از موندن و وفاداریه دیگه عشق عشقِ واقعی نیست که ارزش جشن گرفتن رو داشته باشه.

بگذریم...به هرحال همه ی این روزای تنهایی هم میگذره.تنها چیزی که میمونه خاطراته و شناختی که از آدمای دور و برمون پیدا میکنیم.کاش آدما یه روز بفهمن که دیگران به خاطر نامهربونی و غرور بیجای اونا چه تاوان سنگینی رو پس میدن...

 

 من در آینه شکستم،

وقتی تو نامهربان بودی...

پنجره های آفتاب را بستم،

وقتی تو نامهربان بودی...

در گیسوانم تنهایی تنید و در انگشتانم

جوهر نام تو خشکید...

ریشه ی عشق داشت در آب راکد مانده میگندید

عشق را از ریشه اش جدا کردم

وقتی تو نامهربان بودی...

تشنگی، با ماهی همزاد است

غربت با من.

آن روز، که ایمان بود

که قلب مهربان خورشید

در دست های باز پنجره های سپید می تپید،

که لبخند من، در آینه می رقصید،

تو نامهربان بودی...

و امروز که عشق را در سبدی شکسته حراج میکنی،

جیب های من از آرزو تهی است!!!

عشق،

چه آهنگ دلپذیری بود

آن روزهای دور

وقتی تو

نامهربان بودی...

 

تو دنیا یه چیزایی هیچوقت ماهیتشون عوض نمیشه منظورم شرایطیه که برای آدما میسازن.مثل غروب که هر وقت تنگ غروب با خودت خلوت میکنی یاد خاطره هات میفتی و اونقدر غرق خاطرات خوب وبدت میشی که متوجه نمیشی اشک تمام صورتتو خیس کرده. اگه آدم فقط یک بار عشق واقعی رو تجربه کرده باشه حتما یه زخم کاری هم رو دلش جا خوش کرده.اونوقت هروقت تنگ غروب به خاطراتت فکر میکنی سر زخم کهنه دلت وامیشه و دلت حسابی از خودت و روزایی که داشتی میگیره.جالبه که غروب همیشه با خودش خاطراتی رو به یاد آدم میاره که اغلب ازشون گریزونه.خاطره ی رفتنا و تنها گذاشتنا.خاطره ی شکستن غرور و دیده نشدن عشقا.خاطره ی بیوفاییا و گذشتنا.خاطرات چشم انتظاریا و نیومدنا...

 

زمستان است...

آخر قصه...

تو مرا با سفر شکستی،

تو چشم مرا به جاده های بی انتها بستی،

تو مرا در بهار قلبم شکستی...

و من تمام پاییز،

ایستادم با دردهایم در مقابل آینه،

تا با آب و آفتاب و باد

دیداری کنم و با پیوند شکسته های خود

انسان تازه ای در آینه صدا کنم.

وقتی تو رفتی،

من خواب ستاره ها را میدیدم،

که در آسمان ابری خانه ام کاشته بودی.

و خواب درخت گیلاس و شکوفه های سیب

که در سایه بانش فرش سبز خوشبختی مرا پهن کرده بودی...

کاش خواب تو را میدیدم

با چمدان سفرت که برای همیشه میرفتی...

برف میبارد از آسمان

امروز که زمستان است و آخر قصه...

و من واژه ها را به جای آدمک برفی

با برف میسازم.

واژه ی عشق و دروغ.

واژه ی عشق تو و

تنگ غروب...

 

خوب یادمه روزی رو که برای همیشه از دلم رفت...اون روز یه جمله ای بهم گفت که شاید خودشم انتظار گفتنشو نداشت.گفت: "عزیزکم غصه نخور.خدا بزرگه همه چیز درست میشه..."آره خدا بزرگه.همه چیز هم درست میشه الا زخمی که روی دلم باقی گذاشتی با حرفات...

 

بازم بگذریم حیفه اینجا حرفای تلخ بزنیم.به هر حال امیدوارم جشن ولنتاین به همه ی اونایی که معشوق واقعی دارن خوش بگذره و وقتی با همن برای به هم رسیدن همه ی عاشقا دعا کنن.

خدا کنه همتون کوتاهی منو ببخشید و بازم با گرمای حظورتون این خونه ی کوچیک خودتونو گرم کنید.دفعه ی بعد که آپ میکنم احتمالا آخرین آپ سال 86 هست و به مناسبت روز تولدم.البته احتمالا...

 

با همه ی شما هستم:

سبز باش چون برگهای بهاری، آبی باش چون آسمان و صورتی و جوان بمان مثال شکوفه های گیلاس...

 

شاد باشید...

 


پنجشنبه 29 آذر ماه سال 1386
یلدا مبارک...

بازم سلام. دوباره دلم هواتونو کرد.دلم هوای نوشتن کرد. راستش زودتر از اینا میخواستم بنویسم اما درسا بهم فرصت نمی دادن.اما امروز به بهونه ی شب یلدا اومدم بنویسم.

همیشه وقتی شب یلدا قصه ی مادر برزگ تموم میشد آخرش میگفت "پیر شی مادر... این عمر آدمه که توی یه چشم به هم زدن میگذره"...حالا بعد از سالها که جای خالیشون بینمون با هیچ چیزی پر نمیشه باز هرسال به یاد اون حرف مادربزرگ میفتم و باور نمیکنم که این قدر زود عمرمون میگذره...انگار همین دیروز بود...یلدای سال پیش بود که تنها توی خونه موندمو تا تونستم اشک ریختم و با خدا حرف زدمو درددل کردم...پارسال بدجوری دلم شکسته بود اما غرق عشق بودم...اونقدر عاشقانه دوستش داشتم که حتی تنها موندن با خیال اونو به بودن در جمع شاد و جشن زیبای یلدا ترجیح میدادم...من با عشقم تو خیالم یه جشن فوق العاده گرفتم...اما هرروز دریغ از دیروز...حالا چی؟حالا چه قدر عاشقم؟نمیدونم اما میدونم هیچ عشقی عشق اول آدما نمیشه...